عشق و ترافیک | 11:24 قبلازظهر
چشماش به چراغ راهنمای ماشین جلویی خیره شده بود که مکررا سعی داشت هدف بعدی راننده رو مشخص کنه. ترافیک سنگین بود.ترافیک سنگین و خسته کننده ای که در یک ساعت گذشته کمتر از 2 کیلومتر حرکت کرده بود.میشه گفت یه راه بندان لعنتی که به راحتی می تونه یه روز تعطیل خوب رو به خراب کنه . خسته گی و کلافه گی به راحتی از چهره های راننده ها نمایان بود. چشماش به چراغ راهنمای ماشین جلویی خیره شده بود که مکررا سعی داشت هدف بعدی راننده رو مشخص کنه. ترافیک سنگین بود.ترافیک سنگین و خسته کننده ای که در یک ساعت گذشته کمتر از 2 کیلومتر حرکت کرده بود.میشه گفت یه راه بندان لعنتی که به راحتی می تونه یه روز تعطیل خوب رو به خراب کنه . خسته گی و کلافه گی به راحتی از چهره های راننده ها نمایان بود. .پسرک دستاشو دوره فرمونه ماشین حلقه کرده بود و فارغ از ترافیک سنگین شامگاهیه اتوبانه ورودیه شهر به عصری که پشت سر گذاشته بود فکر می کرد.دستاشو پاهاش بدون اینکه مزاحم اوج لذت پسرک از مرور عشق بازیش بشن ماشینو هدایت می کردن.مثل اینکه اوناهم می دونستن این لذتیه که دیگه تکرار نمیشه براش. تنها چیزی که مزاحم بود سوزش شدید معده بود که دیگه داشت طاقته پسرک رو طاق میکرد.انگار یه گوله آتیش قورت داده باشه داشت تمام وجودشو می سوزوند. ساعت از10.30 شب عبور کرده بود ماشینا تقریبا ایستاده بودن.هوا به شدت دم داشت و گرم بود.کولر ماشین کار نمی کرد و آمپر آب داشت کم کم اخطار میداد اما پسرک اونجا نبود.پسرک چنتا خیابون پایین تر جا مونده بود..... زیر تابلوی توقف ممنوع ایستاد. اینقدر هیجان داشت که تابلو رو ندید.همیشه وقتی به دخترک نزدیک می شد از شدت هیجان رعشه می گرفت.اما امروز فرق میکرد. به ساعتش نگاه کرد عقربه ها با آرامش از ساعت 7 عصر عبور کرده بودن. موبایلشو برداشت و یه اس ام اس فرستاد"عزیزم عجله نکن کلی وقت داریم.!" خودشم خوب می دونست منظورش از این حرف چی بود.پسرک لجش گرفته بود.دختر هیچ وقت به پسر نزدیک نشده بود اما از وقتی تو این شرکت استخدام شده بود واقعا از هم دور شده بودن.پسر عاشق بود و دلش به لبخندی نگاهی و کلامی خوش بود و لی ازش دریغ می شد... سوزش معدش شدت گرفته بود .از ماشین پیاده شود حس می کرد یه تکه سنگ داغ تو شکمشه آروم کنار ماشین نشست.به ساعتش نگاه کرد.عقربه ها هم نای حرکت نداشتن.نفهمید چی شد ولی حس کرد می تونه اون سنگه داغ و بالا بیاره،صورتشو آروم به زمین نزدیک کرد و سعی کرد از شرش خلاص بشه اما دردش بیشتر شد.از شدت درد اشک تو چشماش حلقه زد.این اولین باری نبود که خون بالا می اورد.چند ماه از روزی که دکتر گفته بود به خاطر سرطانش فقط چند ماه دیگه زندست گذشته بود. خودشو جمع و جور کرد دخترک داشت نزدیک میشد.نمی خواست دختر تو این وضعیت ببینتش. دخترک به ماشین که رسید بی هیچ هیجانی سوار شد.تو صورتش اثری از خوشحالی نبود. -سلام -سلام -عزیزم لازم نبود اینهمه عجله کنی به کارت می رسیدی -اس ام استو خوندم نمی خواد دیگه تیکه بندازی،می دونی از صبح چنتا تیکه به من انداختی؟معلوم هست چته؟ -حالم خوب نیست امروز سگ شدم -چرا؟چی شده؟ -نمی دونی؟ پسرک داشت از درد میمرد از درد عاشق بودن و نداشتن ، نزدیک بودن و دوری کردن خیابونها یکی بعد از دیگری در سکوت سنگین فضای ماشین گم می شدن،پسرک آروم بود چون نمی دونست چی بگه ،داشت از ناراحتی منفجر می شد،دخترک دختر شاد و سر زنده ای بود ولی تمام شادیاش واسه وقتی بود که پیش پسرک نیست. دخترک آروم بود و موسیقی گوش می داد شاید حتی پسر رو نمی دید. پسرک سعی کرد به خودش مسلط باشه و بغضش نترکه،بغضشو قورت داد ولی اونم یه درد شد که به درد معدش اضافه شد.اروم دست دخترک لمس کرد،دختر صورتشو برگردوند و به پسر خیره شد،پسر عاشق این نگاه نافذ و معصوم بود انگار واسه یه لحظه همه درد و غمش و فراموش کرد،خندید و گفت پاییه گردش هستی؟ دختر با یه لبخندو حرکت سر تایید کرد. -پس بزن بریم -کجا؟ -نمی دونم یه کافی شاپ یا یه جایی که بتونیم حرف بزنیم -راجع به چی؟ -راجع به خودمون دختر دوباره صورتشو به سمت شیشه برگردوند و پسر رو با خیابونها تنها گذاشت. پسرک دست دخترک و توی دستش گرفته بود و ضربان قلبشو با نبض دخترک تنظیم میکرد. بعد از کلی پرسه الکی تو خیابونا پسرک سعی کرد سکوتو بشکنه -ساکتی خانومم -چی بگم؟ -کارا خوبه؟ -ای بد نیست،از صبح تا حالا یه سره جلسه داشتیم.خیلی خستم -خسته تباشی عزیزم،قربونت برم -مرسی گلم -می خوام یه کم حرف بزنیم -راجع به چی؟ -راجع به خودمون -بگو -من ناراحتم که تو حالت خوب نیست که غم داری -من عادت کردم زندگیم شده غم -نه عزیزم من نمی زارم اینطور باشه،همینجا نگه دارم؟ دخترک با اشاره سر علامت داد و پسرک ایستاد،هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و خورشید هم نبود تا شهادت بده پسر روزو فقط به یاد دخترک شب می کنه ولی ماه داشت در میومد که گواه گریه های شبونه پسر باشه. ماشین که ایستادپسرک یه نفس عمیق کشید.نمی دونست چی باید بگه.می دونست دخترک دلش نمی خواد روزاشو با اون شب کنه.پسرک خودشو واسه یه لبخند دختر واسه یه نگاه مهربون دختر به آب و آتیش می زد ولی دخترک فقط نگاه ترحم آمیز داشت. -من نمی زارم زندگیت پر از غم باشه اگه جون بدم برات شادی میارم -چجوری؟ -من کنارتم تنهات نمی زارم همیشه پشته سرتم و هواتو دارم تا اون کسیو که دوست داری بیاری تو زندگیت -من نمی تونم مردن تورو ببینم -مردنم اگه علتش تو باشی برام عزیزه -مردن نمی خوام -شاید آخر قصه ما همش خنده باشه پسرک لبخند می زد ولی تو دلش غوغایی بود دستای دخترک تو دستش بود و آروم انگشتای ظریف و کشیدشو می بوسید.ذره ذره بدت دختر براش عزیز بود وببوسیدنش اونو به اوج عاطفی می رسوند.همیشه از بوسیدن دستای دخترک لذت می برد. دخترک لبخند داشت با یه نگاه پر از عاطفه و عشق اما مثل جواهری که پشت ویترین مغازه خودنمایی می کنه ولی تو نمی تونی داشته باشیش،پسرک فقط نگاه می کردو لذت می برد،نگاه می کردو میمرد،نگاه می کرد و جون می داد،نمی دونست چرا لایق داشتن این جواهر نیست؟شاید.... نمی دونم بین پسر و دختر چی ردو بدل شد که هر دوشون به اوج احساس رسیده بودن ،دخترک تیر خلاص و به روح پسر زد،انگشت سبابشو روی لبای پسرک گذاشتو اروم به سمت گونه پسر حکت داد بعد آروم و لوند به سمت گردنش و سینه هاش و پسرک حرکت انگشتای دخترک و با بوسه هاش دنبال می کرد... بارها و بارها پسر گفت دوستت دارم ولی حتی یه بار جوابی نشنید،شاید عشق بازی دختر به خاطر تشکر از این بود که پسر پیشنهاد رفتن می داد،شاید یه دستخوش بود برای خوشخدمتیش و پسر چه خوب پیش ارباب قلبش دم تکون می داد... نوازشهای دلسوزانه دختر که تموم شد ورفت پسر موند و قلبش و عشقش و تنهاییش و دردش. ساعت نزدیک 9 بود که به ترافیک رسید.پخش ماشین روشن بود و صدای خواننده طنین انداز: دل من دیگه خطا نکن....! قطره های اشک روی صورت پسر می غلطید کم کم به ترافیک رسید . سوزش معدش دوباره بی امان شده بود. در ماشینو باز کرد بازم خون بالا اورد.تمام مدتی که دختر کنارش بود دلش می خواست دختر و بغل کنه شاید اگه فاصله ای بینشون نبود دختر عشقشو حس می کرد ولی نشد. چشماش به چراغ راهنمای ماشین جلویی خیره شده بود که مکررا سعی داشت هدف بعدی راننده رو مشخص کنه. .پسرک دستاشو دوره فرمونه ماشین حلقه کرده بود و فارغ از ترافیک سنگین شامگاهیه اتوبانه ورودیه شهر به عصری که پشت سر گذاشته بود فکر می کرد.دستاشو پاهاش بدون اینکه مزاحم اوج لذت پسرک از مرور عشق بازیش بشن ماشینو هدایت می کردن.مثل اینکه اوناهم می دونستن این لذتیه که دیگه تکرار نمیشه براش. تنها چیزی که مزاحم بود سوزش شدید معده بود که دیگه داشت طاقته پسرک رو طاق میکرد.انگار یه گوله آتیش قورت داده باشه داشت تمام وجودشو می سوزوند. ساعت از10.30 شب عبور کرده بود ماشینا تقریبا ایستاده بودن.هوا به شدت دم داشت و گرم بود.کولر ماشین کار نمی کرد و آمپر آب داشت کم کم اخطار میداد.پسر حظور کسیو تو ماشین حس کرد.صورتشو که برگردوند چیزی که می دید باورکردنی نبود.دخترک کنارش نشسته بود. نگاهش اینبار معنا دار شده بود دیگه توش ترحم نبود. صدای بوق سکوت ترافیک رو شکوند.بوقهای مکرر که به پسر فرمان حرکت می داد ولی پسرک مبهوت و مدهش دختر بود. لبهای دختر حرکت کرد ولی پسر از چیزی که میشنید مطمئن نبود.شوکه شده بود.اما دخترک تکرا کرد:دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم این باور کردنی نبود.دخترک خودشو در آغوش پسر جا کرد.صدای بوقها هر لحظه بیشتر می شد.راننده عصبانی و کلافه از ماشینش پیاده شدو کنار ماشین پسر ایستاد. -آقا راهو بند اوردی حرکت کن.ترافیک کمه که توام پشت فرمون خوابت برده؟ اما پسرک همونطور که فرمونو چسبیده بود بی حرکت به جلو خیره شده بود. -آقا با توام مگه کری؟حرکت کن اما پسرک آرام فقط لبخند میزد نگاه راننده به خط باریکه خون که کنار لبهای پسر خودنمایی می کرد جلب شد -آقا شما حالتون خوبه؟ بازهم سکوت پاسخ پسر بود مرد به ارامی شانه پسر لمس کرد. صورت سرد پسر به روی فرمون افتاد و شیحه بوق ممتد ماشین خبر تلخی داشت. پسر نفس نمی کشید. قلب پسر بی آنکه دختر صداشو بشنوه سکوت اختیار کرد موسیقی هنوز شنیده می شد: دل من دیگه خطا نکن.....