عشق و ترافیک | 11:24 قبلازظهر
چشماش به چراغ راهنمای ماشین جلویی خیره شده بود که مکررا سعی داشت هدف بعدی راننده رو مشخص کنه. ترافیک سنگین بود.ترافیک سنگین و خسته کننده ای که در یک ساعت گذشته کمتر از 2 کیلومتر حرکت کرده بود.میشه گفت یه راه بندان لعنتی که به راحتی می تونه یه روز تعطیل خوب رو به خراب کنه . خسته گی و کلافه گی به راحتی از چهره های راننده ها نمایان بود. ( ادامه مطلب )
| - نظر(1) | suitor | 6/5/1388 |
مصلوب | 9:26 بعدازظهر
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست تو گمان مبری مقلوبم ای دوست به گناه صدا با جرم گفتن اگه روی صلیب ویرون شدم من شرف نفس من اگه شد قفس من به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن!
| - نظر(2) | suitor | 13/4/1388 |
کوروش تو بخواب | 9:22 بعدازظهر
کوروش تو بخواب که ایران و مردانش!خوابند! بخواب که خواب در دوران ما موهبتیست الهی بخواب که دلیلی بر بیداری وماوایی برای بیداران نیست بخواب که این مرز و بوم سرافرازو سر بلند است حتی بیش تر از زمان بیداریت بخواب که جانشینانت به حق از تو سزاوار ترند این تخت را بخواب که ایرانت که ایرانمان گلستان است و نیازی بر بیداریت نیست شنیدم که مردی از تبارت گفت کوروش بخواب که من بیدارم اما امروز ایران آباد و سرافراز به بیداری او هم نیاز ندارد که به هیچ بیداری نیازی نیست امروز مردمان ایزان شادند از بی غمی تمام عمر را خوابند بخواب که هرکس بیدار شد به لالایی!مهمان شدو به خواب رفت! آخر اگر بیدار باشی شرم دارم که ایران را ببینی آخر این آن امانتی نیست که به ما سپردی شرم دارم از بی کفایتی در امانت داری یادت هست قبل از خوابت؟ یادت هست ایران؟ بخواب که می ترسم ایران را حتی به نام هم نشناسی که نام فارس از پیشانی خلیج همیشه فارسش برداشتند و ما خوابیم! یادت هست اعراب؟ ز شیر شتر خوردن و سوسمار...؟ یادت هست؟ بخواب که نبینی سروریشان بر ایرانیان را بخواب که نبینی ذلت مردان!ایران را کوروش بخواب! بخواب که زمانه ای قریب بر خاکم می گذرد در این زمان بین ایران و خدایت باید انتخاب کنی که امروز دیگر کسی برای ایران نگران نیست که امروز ایران مهجور است که امروز همه خوابند کوروش!
تو بخواب که ما بیدار نیستیم!
| - نظر(0) | suitor | 13/4/1388 |
خرقه پوشان دغل کار دورو | 3:35 بعدازظهر
یا حسین(ع)... چون قدم بر خاک خونین داشتی بذر غیرت در زمین می کاشتی شور عشق حق به حمد آمیختی در رکوعت می به ساغر ریختی قبله تو عشق،مستی قتل گاه این مشایخ قبله هاشان بر گناه گویم ات از هفت رنگان مو به مو خرقه پوشان دغل کار دورو سجده بر پست و ریاست می کنیم با خدا هم ما سیاست می کنیم کو نشانی که شما اهل دلید؟ جملگیتان بر نماز باطلید می چکد شک بر سر سجاده ها وای از روزی که افتد پردها ما خدایان زیادی ساختیم مال مردم را به خود پرداختیم سجده در مسجد ،حسینا مشکل است این بنا از دل نباشد از گل است این خسان با مال مردم زنده اند جملگی اندر نماز و سجده اند دم ز راه و رسم سلمان می زنیم لاف اسلام و مسلمان می زنیم کاشکی از نسل سلمان می شدیم لحظه ای،یکدم،مسلمان می شدیم شیرحق بر خیز وقت کار شد بر سر نی رفتنت انکار شد کاخها گردیده مسجد سر فراز صد رکعت تذویر دارد هر نماز
| - نظر(0) | suitor | 13/4/1388 |
قرن ما | 9:05 بعدازظهر
با شما آیندگانم
ای جهان سازان خوشنود
ای برابرهای فردا،
قرن ما،
قرنی چنین بود
قرن زندان،
قرن میله،
قرن اعدام حقیقت،
قرن تن دادن دار و قرن کشتار شهامت
قرن استعمار خاک و قرن استسمار انسان
قرن تن دادن به دار و دل بریدن از دیاران
قرن دلالان خون و قرن هم خانه فروشان
قرن ضحاکان پیر و سلطه افعی به دوشان
| - نظر(1) | suitor | 9/4/1388 |
ریشه | 9:00 بعدازظهر
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می بُرید
گیرم که می کُشید
با رویش نا گزیر جوانه ،چه می کنید؟
| - نظر(1) | suitor | 9/4/1388 |
اینک قصابانند بر گذر گاهها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ابلیس پیروز مست،سور عزای مارا به سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
| - نظر(1) | suitor | 9/4/1388 |
تلنگر می زند بر شیشه ها سر پنجه باران، نسیم سرد می خندد به غوغای خیابانها، دهان کوچه پر خون می شود از مشت خمپاره، فشار درد می دوزد لبانش را به دندانها، زمین گرم است از باران خون امروز، زمین از اشک خون آلوده خورشید سیراب است، ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون،مادر، که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است، بمان مادر! بمان در خانه خاموش خود مادر! که باران بلا می باردت از آسمان بر سر! بمان مادر! بمان در خانه خاموش خود مادر! که باران بلا می باردت از آسمان بر سر! در ماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشای، که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید! بمان مادر! بمان در خانه خاموش خود مادر! زمین گرم اس از باران بی پایان خون امروز ، ولی دلهای خونین جامگان در سینه ها سرد است! مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در، که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است، بمان مادر! بمان در خانه خاموش خود مادر! که باران بلا می باردت از آسمان بر سر! نگاه خیره را از سنگ فرش کوچه ها بردار، که اکنون برق خون می تابد از آیینه خورشید، دو چشم منتظر را تا به کی بر آستانه خانه می دوزی؟ تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید....! بمان مادر! بمان در خانه خاموش خود مادر! که باران بلا می باردت از آسمان بر سر! ببین آن مغز خون آلوده را،آن پاره دل را، که در زیر قدمها می تپد بی هیچ فریادی، سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر میریزد، بدو با طعنه می گوید که بعد از مرگ، آزادی...! زمین می جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز، بمان مادر،بمان در خانه خاموش خود امروز!
| - نظر(0) | suitor | 9/4/1388 |
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه تیز، پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.پدر وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو،برابر هیچ کی کاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است:قدر هر آدمی به زخم های اوست.پس زخمهایت را گرامی دار.زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است،تواما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد،وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او که نامش خداوند است پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت انگیز و معجزه گر.امام نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد،دستهایش اینهمه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد،بر زخمش نمک عشق بیشتر می پاشد. زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم!من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم،زیرا به یاد می آورم که سنگ نیستم،چوب نیستم،خشت و خاک نیستم،که انسانم.... پدرم وصیت کرده است و گفت است:از جانت دست بردار،از زخمت نه،زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخوای شد و اگر عاشق نباشی،خدایی نخواهی داشت.... دست بر زخم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر (من هشتمین آن هفت نفرم***عرفان نظر آهاری)
| - نظر(1) | suitor | 7/4/1388 |
صد آه براورم زآیینه دل آیینهِِ ی دل زآه روشن گردد در خبر است که حق -جلّ جلاله- سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد:یکی از آن (آه ) بود که بر دوام ابراهیم می گفتی : آه. اگر تندرستان و سلامت را نود و نه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید.نود و نه نام از زبان برآید اما آه از میان جان برآید.زبان و کلام را به آه،راه نیست. (روح الارواح فی شرح اسما الملک الفتاح،نوشت احمد بن منصور سمعانی)
| - نظر(2) | suitor | 7/4/1388 |